امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره

امیرعلی عشق قشنگ مامان وبابا

گشت وگذار توی ویلاژ توریست

امشب بعد از اینکه من از خواب بیدار شدم...تصمیم گرفتیم که بریم یه دوری بزنیم... یه سری به ویلاژ توریست  زدیم... مانتواشو دید زدیم ... خاله قصد خرید داشت... ولی مانتو نخرید بجاش کفش خرید... خیلی از خریدش راضی بود... تو خونه هی پوشید راه رفت ... منم پوشیدمشون... به نظرم خوب بودااااا ولی حیف دخترونه بود دیگه...... امشب من تب کردممممم حسابی... مامانی خواست شیاف بذاره که من نذاشتم... بجاش یه ظرف آب سرد آورد باهم آب بازی کردیممممم... جاتون خالی خیلی حال داد امروز بامامانی دوباره رفتیم دکتر... این سرماخوردگی ول کن من نیست... دوباره اومده سراغم... ایشالا زود خوب شم... خریدمو کردم دارم میرم واسه خودم   اینجا یه رقص اب د...
7 اسفند 1392

پایان 23 ماهگی وآغاز 24 ماهگیت مبارک نفسم

  عزیزدلم ماشالله داری روز به روز بزرگتر میشی... کارای جدید انجام میدی... گوشی همراه منو برمیداری میدونی توخونه آنتن نمیده میری جلوی درب تراز بلند میگی الووووووووووو عزیزم روزا میگذره وشما شیرینکاریهات بیشتر میشه.... همه دنیای من خلاصه شده در وجود تو فروردینی .... خدایا ممنونم از این همه لطف ومحبتت به خاطر فرشته مهربونی که بهم دادی   ...
5 اسفند 1392

شیطونی های من تو حرم امام رضا(ع)

دیشب من وبابایی ومامانی تصمیم گرفتیم بریم یه دوری بزنیم... رفتیم زیتون ...مرکز خرید اسباب بازی ... خیلی باحال بود ... کلی اسباب بازی دیدم ومامانی می گفت که خیلی قیمتاش مناسب هستش... از اونجا تصمیم گرفتیم بریم حرم آقا ... جای همتون خالی ، خیلی خلوت بود ... رفتیم طبقه پایین ومنم حسابی از فرصت استفاده کردم وحسابی شیطونی کردممممممم خیلی عالی بود... من با چندتا بچه  دوست شده بودیم ... کلی باهم بازی کردیم ... رفته بودیم جا مهری رو بهم می ریختیم... خادم حرم اومد دید داریم بازی می کنیم ، دستشو کشید روی سر همه ما... ما هم حسابی ذوق کردیم وبه شیطونی کردن ادامه دادیم بعدش با بابایی رفتیم ضریح رو زیارت کردیم که خیلی عالی بود... خیلی راحت میشد ز...
3 اسفند 1392

کادوهای ولنتاین واسه دوتا عشقای خودم

روز ولنتاین اومد ولی از اونجایی که من ومامانی  سرماخورده بودیم و بی حال بودیم نشد که جشن بگیریم وحسابی حالی به حولی کنیم... ولی مامانی واسه من وبابایی هدیه آماده کرد اونم با دستای خودش... ینی با عشق ق ق ق  ق هدیه من یه دست لباس که خودش دوخته وهدیه بابایی جونم  یه کلاه وشال گردن که بازم خودش بافته ایشالا یه شب به تلافی می کنیم ...
3 اسفند 1392

کتابای قصه من

اوه ه ه ه  تا دلتون بخواد من کتاب قصه دارم ... مامانی هرجا میره واسه من کتاب قصه میخره ... آخه خودش خیلی کتاب دوس داره ....ولی من که نمیذارمممممممم کتاب بخونه....به مامانی میگم هیچکاری نکن فقط بشین کنار من... تا بازی کنم ... فیلم ببینم......... آخه مامان خودمه   کتابای قصه منه هااااااااااااا   مامانی: عزیزم دقیقا 28 بهمن سال 92 شروع کردی مثلا کتاب بخونی   وبهش علاقه نشون دادی ... میری کتابتو میاری که من برات بخونم... مثلا میخونم اتل متل .... تو هم میگی اتللل ممممتللل... جالب بود واسم عزیزم...یا اینکه به کارتات خیلی علاقه داری نفس طلای من...   ماشالله کلمه های بیشتری میگی: بریم لالا ......
29 بهمن 1392

روزانه های بهمن ماهیی من

  این روزا من ومامانی یه سرماخوردگی  گرفته بودیم که خیلی  سمج بود ... خیلی دارو خوردیم تا خوب بشیم ... من که هنوز خوب خوب نشدمم...دیروز با مامانی رفتیم نانوایی سرکوچه مون ... من رفتم واسه مامانی خودم نون خریدمممممم  یه عالمه شیطون شدم وحسابی مامانی رو... نمیشه گفت اذیت ؛ آخه بعضی وقتا با هم یه کارایی میکنیم که نگووووووووووووووووووووووو....ینی من ومامانی باهم توانی میکنیمممممم ای خدا چه حالی میکنیم...     چون یه مدت نبودیم  مامانی حضور ذهن نداره فعلا... وگرنه خیلی اتفاقایی افتاده توی این مدت   ...
27 بهمن 1392