امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

امیرعلی عشق قشنگ مامان وبابا

محرم ماه عشق

محرمم اومد ماه عشق وعاشقی امام حسین (ع)وحضرت زینب (س)وحضرت ابوالفضل .... خیلی این ماه رو دوست دارم آخه هیئت عزاداری میریم با بابایی جونم ومامانی ، کلی سینه میزنم ومراسم میریم... مامانی وبابایی جونم عاشق حضرت ابوالفضل هستن  و من ایشالا در آینده مثل  دایی جونم  مهدی میشم مامانی که خیلی دوست داره من بچه مذهبی بشم باید ببینیم خدا چی میخواد عکسای سال گذشته من توی محرم       من وبابایی جونم ...
13 آبان 1392

نمایشگاه کتاب مشهد

دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب جای همتون خالی ، تا جایی که در توانم بود شیطونی کردم ونذاشتم مامانی کتابارو ببینه ، اینقده تو راهرو و غرقه هاش دویدم که نگووووووووووووووووو ، طفلکی مامانی همش دنبالم می دوید.... خلاصه رسیدیم غرقه شازده کوچولو ، نوبت به منه که خرید کنم .... یه کتاب داستان خریدم وآجرهای بازی که توی سطله خریدم و سه تا کتاب داستان دیگه هم جداگانه خریدم .... تازه برچسبم خریدم .... خیلی خوش گذشت .... خاله جونم چندتا کتاب درسی خرید  ... وای با اتوبوس رفتیم ، طفلکی مامانی رو خیلی اذیت کردم ، آخه اتوبوس رو به بازی گرفته بودمممممممممممممم (کاربدیه هااااااااااااااا)    راستی یه چیز بگم این خاله اکرم مارو دیوونه  کرده یه...
12 آبان 1392

وای خدا چقده من باهوشم

دیشب مامانی و خاله جونم کارتای بن بن بن رو چسب پنج سانتی زدن ، چند بار مامانی برام تکرار کرد مثلا گفت آب: من گفتم آبه ... گفت :جوجه من گفتم :اولش تو تو بعدش گفتم :جوجه .... گفت : گل ، منم گفتم گل خیلی باحال بود اخه هربار کلی واسم دست می زدن  و تشویقم میکردن .... خیلی برام جالب بودش ... امروز رفتیم با مامانی جلسه قرآن خونه همسایه ،  کلی شلوغی کردم ، رفتم کابیت خونه همسایه رو باز کردم .... امروز هم می خواستم بریم نمایشگاه کتاب ،فعلا نشد اخه من لالا لالا کردم مممممممم   ...
8 آبان 1392

دید وبازدیدهای عید غدیر

بالاخره رسیدیم نیشابور ویه راست رفتیم خونه مامان بزرگ ، عید دیدنی کردیم تازشم عمه مریم اونجا بودش ، الناز جون وامیررضا هم بودش ، حسابی بازی کردم با الناز جون . مامانی هم با عمه مریم وخانم صدیقی حرف میزد ومنم حسابی خوش میگذروندم . از اونجا رفتیم خونه آقاجون ظرفی ، بنده خدا چون تنها هستش خواب بود. ما هم سریع رفتیم شام خوردیم بعدشم لالاااااااااااااااااااااااا از خواب بیدارشدم صبحانه خوردم بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم . با بابابزرگم بازی کردم وکلی شیطونی کردم .... یه هاپو اونجا بود هی میرفتم از دور نگاش میکردمممم عصری هم خاله سمیرا اومدش اونجا خیلی خوشحال شدیم  بهترین اتفاق اون روز این بود که رفتیم خونه ثمین جون ، خیلی خوش گذشت وکلی...
8 آبان 1392

بازار بزرگ فردوسی

وای نمیدونین دیشب رفتیم بازار بزرگ فردوسی ، خیلی خوش گذشت همش می دویدم ، بابایی ومامانی هی دنبالم می کردن .... از بس که شلوغی کردم بازار از من خسته شده بود . بابایی می گفت امیرعلی کمرم درد گرفت  تو رو خدا آروم باش. خیلی خوش گذشت تازه جالب اینه که خاله اکرم می خواسته دستای منو بگیره  و منو بکشه رو زمین . که سرسره بازی کنیم ، تا مامانی فهمید  بهمون گفت چشمم روشن..... بابایی گفت اصلا میریم شما دوتا رو تو پارک میزاریم ، هرکاری دوست داشتین بکنین ..... هههههههههههههههههههه حالا جالب اینجاست که مامانی وبابایی فک میکنن من خیلی شلوغم ..... یادشون رفته وقتی خودشون بچه بودن چکارا که نمی کردن ن ن ن نن بابایی که می رفته ب...
5 آبان 1392

عید غدیر مبارک

سلام به همه دوسجونای عزیزم ، خوبین؟ عیدتون مبارک  من امروز منتظر بودم تا بابایی جونم از سرکار بیاد تا بریم نیشابور ، آخ جونم می خوایم بریم پیش آقاجون ظرفی، خیلی خوش میگذره بهم آخه توتو دارن . چه حالی میده .  بعدشم بریم خونه مامان بزرگ و پیش خاله سمیرا . خیلی دوست دارم بریم پیش ثمین جون آخه  سادات هستش  ، برم عیدی بگیرم بازم مبارکه عیدتون . راستی من امروز رفتم عید دیدنی خونه همسایه مون ، تازشم عیدی گرفتمممم   ...
2 آبان 1392

شیرین کاری های من

5شنبه بود که می خواستیم بریم نمایشگاه بین المللی ، یهویی گوشی بابایی زنگید ، نگو عمه میترا بود اومده بودن مشهد ، می خواستن بیان خونه ما ، مامانی تا متوجه شد که مهمون داره سریع خونه مرتب کرد . منم بازی می کردم . مامانی شام درست میکرد، بالاخره عمه اینا اومدن وحسابی منم بازی میکردم . جمعه شبم رفتیم جای همتون خالی حرم آقا ، خیلی بازی کردم جای همتون خالی . امیرعلی زرنگ که میگن من هاااااااا، آخه مثل یه آقا سلام میکردم ودست میدادم . تازشم تو جمع کردن سفره کمکشون کردمممم.تازه مرسی هم یاد گرفتم . امروز هم عمه میترا شون رفتن ومنم یه خواب حسابی کردم وخستگی این همه بازی رو گرفتممممممممممممممم راستی یه چیزی بهتون نگفتمممممممممم: من شصتم یه کوچولو&n...
27 مهر 1392

عید قربان مبارک ک ک ک ک

    سلام به همه دوستای گلم ، ممنون از اینکه به وبلاگ من سر می زنین و نظرتون رو میگین. عید قشنگتون مبارک و ایشالا همه روزای زندگی واستون عید باشه راستی یه چیزی بگم بهتون خب: من یه کار جدید یاد گرفتم . یاد گرفتم که مودب بشینم ، تا مامانی بهم میگه مودب بشین سریع دست به سینه مشینم . ولی یه کار بد کردم خب: دیشب کنترل تلویزیون رو زدم به سنگا واون شکست ، بابایی خیلی عصبانی شد ودعوام کرد (چه کار بدی کردم م م م) ...
24 مهر 1392

سفر یک روزه نیشابور

دیروز من تو اتاق خواب بودم نگین ، مامانی وبابایی داشتن آماده میشدن ، یهویی چشمامو باز کردم دیدم مامانی حاضر شده و بابایی هم داره لباس می پوشه ، من سریع بیدار شدم که یعنی منو جا نذارین هااااااااااااااااااااااا..... مامانی منو بغل کردش ، دوتا ماچ گنده ازم کرد منو آماده کرد رفتیم پایین تو ماشین ، منم خوشحال که  عقب نموندم دیگه!!! خلاصه از مشهد اومدیم بیرون و رفتیم طرف نیشابور.   رسیدیم نیشابور ، مامانی یه کار مهم داشت که نشد انجام بده ، بعدش رفتیم خرید از میدان باغات ، بعدشم رفتیم خونه آقاجون ظرفی ، خیلی خوش گذشت (جای همتونم خالی) با آقاجون کلی تو تو نگاه کردیم بعدش نهار خوردیم وحسابی بازی کردم . آقاجون رو خیلی  دوس...
24 مهر 1392

2ساعت بدون امیرعلی

امروز مجبور بودم چندساعتی ازت دور باشم آخه یه کلاسی بود که باید میرفتم وآموزش میدیدم . با اینکه نصف راه رو با مترو رفتم بازم دیر رسیدم عزیز دل مامان ، همش دلم پیشت بود  که چیکار میکنی وچه حالی داری عزیزدلم ، ولی خداروشکر خاله اکرم پیشت بود . وقتی کلاس تموم شد بیرون منتظر بابایی بودم که بیادش دنبالم . تا بابایی اومد دنبالم بهش گفتم تندی بریم که امیرعلی رو ببینم آخه دلم براش یه ذره شده... بابایی خندید گفت : چه نازک دلی شما ...عزیزدلم بدون تو برام سخته ، حتی فکرشم سخته، خدای عزیزم امیرعلی منو همیشه سلامت ودلشو شاد نگه دار.     خیلی برام عزیزی قندعسل مامان     ...
22 مهر 1392