بازار بزرگ فردوسی
وای نمیدونین دیشب رفتیم بازار بزرگ فردوسی ، خیلی خوش گذشت همش می دویدم ، بابایی ومامانی هی دنبالم می کردن .... از بس که شلوغی کردم بازار از من خسته شده بود .
بابایی می گفت امیرعلی کمرم درد گرفت تو رو خدا آروم باش. خیلی خوش گذشت
تازه جالب اینه که خاله اکرم می خواسته دستای منو بگیره و منو بکشه رو زمین . که سرسره بازی کنیم ، تا مامانی فهمید بهمون گفت چشمم روشن..... بابایی گفت اصلا میریم شما دوتا رو تو پارک میزاریم ، هرکاری دوست داشتین بکنین ..... هههههههههههههههههههه
حالا جالب اینجاست که مامانی وبابایی فک میکنن من خیلی شلوغم ..... یادشون رفته وقتی خودشون بچه بودن چکارا که نمی کردن ن ن ن نن
بابایی که می رفته بالای درخت توت تازشم سر صبح ...... مامانی هم بالای درخت آلبالو میرفته دقیقا مثل پسراااااااااااااااااااا
نخندین هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا
حالا فک کنین که من چقده شیطونمممممممممممممم.
واسه دندونامم هستش هااااااااااااااا آخه درد دارممممممممممممم


بازار بزرگ فردوسی
