توپ بازی با بابایی جونم
دیشب خیلی خوش گذشت جای همتون خالی، من وبابایی جونم باهم یه عالمه توپ بازی کردیم . خیلی حال داد . وقتی بازی میکردیم همش می خندیدم ، بابایی هم همش بغلم میکرد وهی بوسم میکرد . بابایی یکمی خسته شد رفت کنار نشست ولی من اصلا خسته نبودم هی دلم خواست بازی کنم . رفتم سروقت مامان وبایک خنده جانانه به مامانم گفتم حالا نوبت شماست مامانی جونم، مامان هم از خدا خواسته پاشد باهم کلی بازی کردیم ، هی شلوغ کردیم ، بابایی میگه از دست شما دوتا ، چه کارایی میکنین !!!! دیگه چیکار کنم من یه کوچولو شیطونم م م م م م م

آب بازی
وای نمیدونین یه لیوان زرد و یه دونه نارنجی دارم خب.... میرم به مامانی میگم آبه اونوقت مامانی بهم آب میده منم یواشکی میام تو خونه آب بازی میکنم ، وای چقده حال میده آب بازی . دوست دارم یه ظرف بزرگ آب داشته باشم م م م م م همشو بریزم توخونه ، وای مامانی تو هم میای آب بازی کنیم باهم



توپ بازی با بابایی جونم
